تبليغاتX
مُخ تَش
 

بازم چشماي منتظر، تشنه ديدار شماست

هواي سرد اين قفس، گرم نفس هاي شماست

شمـــا پر از ترانه اي، نــواي عاشـــــقانه اي

تمــــام حرمت زميـن، زير قدم هاي شماست

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 13:44  توسط مختش 

 

 

اسمش دقیقه س. کسی هم به حسابش نمیاره. یه دقیقه تو معیارای ما اصلا دیده نمی شه. اما همین دقیقه فسقلی یه ذره اینور اون ور شه زندگی آدم رو لوله می کنه!  می گی نه؟  ببین:

 

- بچه ت رو تازه از - شرمنده - جیش گرفتی! کلی هم زحمت کشیدی و دنبالش دویدی و خونه ت رو به گند کشوندی تا بچه هه یاد بگیره به محض احساس کردن بعضی چیزا بپره بغلت بگه: ماما دید دایم! بعد درست وقتی که مطمئن می شی بچه هه دیگه کامل یاد گرفته احساساتش رو بیان کنه وسط یه مهمونی گنده فریادی می شنوی با این مضمون: ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان!!! فقط یه دقیقه طول می کشه ها! همش یه دقیقه تاخیر می کنی چون داری واسه زن عموی دختر خاله دختر شوهر آبجی کوچیکه اقدس خانوم توضیح می دی که دیگه بچه ت بزرگ شده و  جیشش رو می گه! همون یه دقیقه کاملا کافیه تا كوچولوي نازنين تمام فرشای دسته گل صابخونه به انضمام لباس های خودش و سر تا پای شما رو مستفیض کنه! اصلا همش یه دقیقه فرقش بودا !!!

 

- کارمند یه شرکت گنده ای و کلی برای بدست آوردن این شغل جون کندی. یه رئیسی هم داری دور از جونِ سگ٬ خوش اخلاق! یه روز صبح وقتی با چشای پف کرده و خمیازه کشون از خواب ناز بیدار می شی می بینی خورشید جاییه که نباید باشه! دیگه اینش مهم نیست که چجوری با وجود یه شست پا توی چشم بدو بدو لباسات رو می پوشی و می پری بیرون. مهم اینه که سر کوچه با صغری خانوم سینه به سینه می شی و هرکاری هم می کنی و خودت رو هرچقدر هم کوچولو می کنی نمی تونی از جلوی چشماش قایم شی! اینه که مجبور می شی مودب و سر به زیر و مثه بچه آدم خودت بری جلو و سلام کنی. بعدشم گوش جان بسپاری به نک و ناله صغری خانوم که بابا شماها مگه آدمیزاد نیستین؟ فکر همسایه نمی کنین تا نصفه شب خاله خامباجی می یاد تو خونه تون و می ره؟ اصلا همینه که صبح ها انقدر قیافه ت کریه ه! از بس شب دیر می خوابی صبح حال نداری چشات و باز کنی! خلاصه هرجوری هست هی می گی باشه باشه و صغری خانوم رو رد می کنی. اما شرمنده! همون یه دقیقه کافی بود که شما همین امروز به علت تاخیر از کار بر کنار بشین! چون دقیقا وقتی به قطار مترو می رسین که دراش و بسته و داره راه می افته! هرچقدر هم بدویی فایده نداره و باید بشینی تا متروی بعدی که فرقش ده دقیقه س بياد! و به خاطر همین ده دقیقه ناقابل از اونور وقتی می رسین به خط اتوبوس که اتوبوس تازه رفته و تا نیم ساعت بعد از اتوبوس بعدی خبری نیست!

 

- رفتی با بی اف جان ددر و دودور و عشق و حال! مامانه که مهمونیه. باباهه هم سر کار. می دونی که اگه تنظیم کنی و قبل از ۷ برسی خونه همه چی بی سر و صدا تموم می شه. چون باباهه از ۷ زودتر نمیاد! خلاصه مشغول ترکوندن قلب های توی هوایین و آیس پک هورت می کشین. ساعت و نگاه می کنی و می بینی دیگه وقت رفتنه. همون موقع بی اف جان ییهو یادش می افته که بهت یه چیزی رو بگه که خیلی وقته می خواسته بگه ولی روش نمی شده! شروع می کنه سرخ و سفید شدن و عرق ریختن و لرزیدن و شمام هی گل می ندازی و ناز می کنی و صدات و نازک می کنی و می گی: بگو دیگه کامبیز جون! با من راحت باش! هی این بی اف جان می میره و زنده می شه و آخرش می گه: نه! بذار حالا بعدا می گم! هی تو می شینی اصرار اصرار که نه! همین الان، بگو! اونم هی انکار انکار که نمی خوام ،نمی گم! آخرش می زنین به تیپ هم و یه برو گمشو می بندی به ناف بی اف جان و کج می کنی سمت خونه. اصلا همش  یه دقیقه شدا! فقطم به خاطر همون یه دقیقه لعنتی وقتی می رسی پشت در می بینی بابا جان دارن در گاراژ رو می بندن و می رن داخل منزل! ای تف تو ذات هرچی بی اف  وقت نشناسه!

 

- روز کنکوره و داری از هول می میری! سال پنجمه که داری کنکور می دی و دیگه مطمئنی انقدر که امسال کتاب جویدی حتما حتما حتما قبول می شی! کلی از یه هفته پیش با همه فامیل تا درجه هفتم و هشتم دورتر تماس گرفتی و التماس کردی واست تو این چند ساعت کنکور امّن یجیب بخونن! هیچی دیگه، از خواب با اضطراب پا می شی و از اتاق میای بیرون. از روی کله ۲۵ نفر رد می شی و خودت رو می رسونی به دستشویی. همون موقع مادر بزرگ جان بیدار  می شن و هنوز پلک باز نکرده به امر خطیر بیدار کردن قوم مغول می پردازن. (نوای پس زمینه: وق وق بچه پسر خاله بزرگه!) از دستشویی که می یای بیرون صحنه ای که می بینی اینه: ۱۹ نفر به انضمام ۶ تا بچه از ۶ ماهه تا ۶ ساله که روبروت وایسادن و منتظرن که ازت استقبال کنن! خلاصه رو دست این ۲۵ نفر می رسی به در آشپزخونه و چیزی در حدود یه رستوران غذا توی شیکمت جا می دی که دل مامان و مادر بزرگ و زن برادر و دختر خاله و عروس عمه و پسر عمو کوچیکه نشکنه!! به بدبختي لباسات و می پوشی و میای از در بری بیرون که می بینی همین جمعیت دم در صف کشیده ن و هرکدوم یه قرآن تو دستاشونه! می دونی که! نباید دل هیچکدوم رو بشکنی! لذا از زیر هر ۲۵ تا قرآن می گذری و از زیر قرآن زن دایی جان دوبار رد می شی! چون ایشون تو راهی دارن ! خوب. فرقش همش شد یه دقیقه نه؟ فکر می کنی کی می رسی به دم در حوزه؟ دقیقا وقتی در و می بندن؟ آفرین عزیزم! برو بشین واسه سال بعد درس بخون! 

 

- می خوای بری یه مجلس عروسی آنچنانی! ولی کفش نداری! یه ماهه همه تهران و حومه رو می گردی اما اونی که می خوای نمی یابی! تا اینکه درست شب قبل از عروسی در کمال ناامیدی اونی رو که می خوای دقیقا پشت ویترین مغازه سر کوچه که هیچوقت آدم حسابش نمی کردی می بینی! اما چی می شه؟ دقیقا وقتی می رسی پشت در مغازه که فروشنده چراغاش رو خاموش کرده و داره قفل می زنه به کرکره! هرچی هم عجز و لابه می کنی فایده نداره. چون قبلا یه بار با همین آقای محترم سر قيمت زدین به تیپ هم و چشم ندارین هم و ببینین! آقاهه هم در کمال خونسردی ماتحتش رو می کنه به شما و می ره! هیچی دیگه. فردا هم که جمعه  س و این آقای نامحترم نمیان سر کارشون! لعنت به اون یه دقیقه که دیر رسیدی!

 

-  یه دقیقه دیر می رسی دم نونوایی و از شانس قشنگ توی همون یه دقیقه یه گروه ۷ نفری میاد تو صف وایمیسه که القضا می خوان واسه کله پاچه خورون امشبشون ۲۳۷ تا نون بخرن!

 

- یه وقتام مثه من یه دقیقه دیر می رسی به دانشگاه و از شانس گندت استاد  " قاف "  برخلاف هميشه اش اونروز زود اومده و تو رو می بینه که داری كلاسور به دست مثه گيجا وسط راهرو پاتیناژ می ری و دنبال كلاس مهمت مي گردي! بعد دیگه هر دفه خِرِت رو می گیره که آی خانوم ! شما خیلی با تاخیر می یای ها!!!! 

به خدا فقط اسمش دقیقه س! لامصّب خانمان بر اندازه!!!!


* اما گاهی هم به صورت نادر، يكي از همین یه دقیقه ها شانس به آدم رو می کنه !! مثلاً تا مسنجر رو می بندی و صفحه محترم رو باز می کنی که بقیه کارهای درسی رو ادامه بدی استاد می آد بالاسرت و میگه:  به به !  چه دانشجوی خوبی!

 

پ.ن :  اعصاب ندارم !

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 23:40  توسط مختش  | 

 


_ قابل توجه علاقه مندان به ترشیجات ؛ وقتی یه عالمه زرشک تازه با نمک می خورید و حس می کنید تمام بدنتون یخ كرده و فشارتون در حد غازه ! حتما" بعدش یه شوكول بخورین تا  بقيه رو به زحمته كفن و دفنتون نندازين !!

ــ  شیطون خوب می دونه که دقیقا کِی و بعد از کدوم کار خوب و خدا پسندانه ت یه گناهی رو بذاره جلوی پات که اجر تموم اون کارای خوبت بسوزه! بسوزه و خاکستر شه!! شیطون خوب می دونه ... !

_  به قول یه بزرگی :  زندگی - دوست داشتن - اعتماد - تنفر - مرگ  همشون رو یه خطَند!

_  يه عالمه درس نخونده و پروژه تایپ نشده و تحقیق ترجمه نشده و لباس نشسته واسه فردا دارم !

 


 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 19:30  توسط مختش  | 







+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 18:56  توسط مختش 

 

 

 

ن ـ خیلی بده که بعد از يه تحقيق مارپل گونه و  حساب شده، همه بچه ها با هم هماهنگ بشن و یه درس رو  از بين دو تا استاد با اخلاق صد و هشتاد درجه متفاوت ، با اون استادی بردارن که کلی تعریفشو شنیدن، بعد وقتي ميرن سره كلاس ببینن در باز شد و اين استاد اومد سره کلاس !!

بعدش هر چی  جِز بلا بزنن بگن : نه ! اشتباه شده ! ما با اون استاد كلاس داريم ! اين استاد بگن : نـــــــــه !! ‌اون استاد اين ترم نميان و جُفته كلاس ها با اين استاده !

 به نظرتون جز اين حركت   چه حركته ديگه اي ميشه بروز داد اون وسط ؟!

آره ! حق با شماست ! از این حرکات هم میشه استفاده کرد :

          ---->>     +   +  

                                          یا  ---->>    +   +  

                                                                 یا  ---->>     +   + !!

 ولي فك كنم گيرا ترين حركت همونيه كه خودم بروز دادم !

---->>    =    +   <<----

از همه دِهشتناك تر اينه كه  بعد از گذشت يه ترم و یه ماه و یه هفته بازم در جواب سوال هاي تكراري و گَه گاهيه اين استاد اين واكنش  از بچه هاي كلاس ديده بشه !!

نه ! يه چيزه بد تر هم هست ؛

اينكه  اين استاد گرامي همه ي افراد كلاس رو علاوه بر چهره، به اسم  بشناسن ! چون دو ترم پيش باهاشون كلاس داشتن و از زير امتحان سختشون ناپلوئوني اومدن بيرون !

 

ق  ـ در پي تفريحات سالم سر كلاس - وقتي اين استاد بزرگوار  گرم تدريس هستند ، از پاك كن خميري هاي مخصوص طراحي استفاده نموده و با دوستان پايه ي طرفين، خمير بازي میشه؛ تا ضمن توجه به درس ، كودك درونمان را بيابيم و به او ثابت كنيم كه به وجود و حضورش بي توجه نيستيم، بيكار نباشيم و كلاس هم برايمان خسته كننده نباشد !

 

ط ـ پـــــــــــــس اين خرمالــــوها كِـــــي ميــــــرســــــه ؟!

 

ه ـ  هــــی فلانی!

               زندگی شاید همین باشد !!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 0:32  توسط مختش  | 

 

آدم وقتي نا خوشه يا مشكلي داره يا به هر دليلي زندگي عاديش مختل شده، بيشترين چيزي كه حالش رو به هم مي زنه جريان مداوم زندگيه !
اينكه همه چيز عاديه و اتفاقات روزمره مثل هميشه مي افتن، بدون اينكه هيچ تغييري داشته باشن !

اينكه حس مي كني بودن و نبودنت چقدر بي اهميته و چه باشي و چه نباشي، زندگي هميشه ادامه داره ! آدمها مثل هميشه راه ميرن، خريد مي كنن، رانندگي مي كنن، كار مي كنن، مي خندن ... همه چيز زيادي عاديه !!

آدم دلش مي خواد وقتي نيست، همه چيز نيست بشه ! اما خب هيچ وقت نميشه !!

ما آدمها چه قصه تلخي داريم...

 يه روز كه جهـــان مثل هميشه عاديه مي آيم و يه روز هم كه همه دارن زندگي معمولي شون رو ميگذرونن ميريم!
به هيچ جاي دنيا هم بر نمي خوره!

 واقعاً زندگي چقدر چيز عادي و معمولي ايه!

 

*  ته نوشت :

ــ مي دونستم آدم جون عزيزيم ، ولي نمي دونستم تا ايــــــــــــن حد بُزدلم !

*  دل نوشت :

ــ از پاييز بدم مياد / از بارون بدم مياد / از چهارشنبه ها بدم مياد :

 از پاييــز و چهارشنبه هاي بارونيش بدم مياد !!

ــ دلم يه پيك نيك كاملاً دخترونه مي خواد. جايي كه عاري از هر جنبنده مذكري باشه!
ضمن ابراز آمادگي جهت دريافت تاييديه ها و تكذيبيه هاي نسوان محترم، برخورداري! از هر گونه مشكل با جنس، گونه، نوع و نژاد خاصي را قوياً تكذيب مي كنم.

* هشدار نوشت  :

ــ از چسباندن هر گونه وصله به اينجانب شديداً پرهيز كنيد، چرا كه بنده اساساً تِفلونم  !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 18:4  توسط مختش  | 



 

 

 

هر چی مونده تو دلت به من بگو

خیلیــــــــا از حال ما دورن هنــــوز

واســه گــــم نکـــردن اســم توئــه

اگه این سنگا رو می شورن هنوز

 

* نشانه ( + )

خواننده : علی لهراسبی / آهنگساز : محسن یگانه / تنظیم : علی ثابت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 4:18  توسط مختش 

 

      

م ـ   بعضي وقت‌ها بهترين كار اينه كه كاري نكنيم.
بعضي وقت‌ها بهترين کمک اينه كه نباشيم.
بعضي وقت‌ها بهترين چيز واسه يه مطلب مطرح نشدنشه.
ممكنه بشينيم يه عمر بزنيم تو سر خودمون كه بخوایم یه مشكلي رو حل كنيم.
غافل از اينكه علت وجود مشكل اينه كه ما داريم سعي ميكنيم حلش كنيم.
تو يه كلام " گاهي وقت‌ها خود حجاب خوديم و بايد از ميان برخيزيم " .
آقا جون پاشو !
پاشو ديگه ! با خودتم ! چرا در و ديوار رو نيگا ميكني ؟!

 

خ ــ  از اینکه نمی فهمی متاسفم !  ولي خودمونيم، به سادگيت غبطه مي خورم !!

 

ت ـ  با يه سيلي محكم و آبدار از خواب بيدارمون كردي، دستت درد نكنه !
حالا قربون دستت، زحمت بيدار موندنمون هم با خودت !
ولمون نكن دوباره خوابمون ببره !

 

ش ـ بچه مثبت بودن هم دنياييه ها واسه خودش !!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 16:45  توسط مختش  | 

 

   

 

            این روز ها که می گذرد
                                              شادم

                                این روز ها که می گذرد
                                                                        شادم
                                            

                                                              که می گذرد      
                                                                                  این روز ها              
       

                                شادم
                                     که می گذرد ...  !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 22:56  توسط مختش  | 

 

 ــ گوشم سوت مي كشه! براي يه لحظه، يه آن، وقتي چراغ سبزه و دارم از رو خط عابر پياده رد ميشم ، يكهو همه چيز غريبه به نظر مياد. خيابونا ، آدما ، ماشينا ... ، خودم ، دستام كه يه اسكناس پونصد تومني توش مُچاله شده ! اصلاً همين كلمه ي " مُچاله " چه قدر غريبه اون لحظه ! 

 يه لحظه ، يه لحظه ي خيلي طولاني ته دلم خالي ميشه . مي ترسم ! همون جا، وسط خيابون ترس بَرم ميداره، انگار كه گم شدم ! انگار تنهــام ، انگار يه چيزي كمه ! نـــه !! انگار خيلي چيزا كمه !

 اين روزا يكهو جا مي خورم ! مثه آدمي كه تازه از خواب پريده باشه . مثه كسي كه تند و تند كله اشو تكون ميده تا يه فكر بد از كله اش بپره ... ولي نمي پره !

همش يه چيزي تو گوشم سوت مي كشه : " خُب كه چـــــــــي ؟! " . هر جا باشم خشكم ميزنه . هيچ صدايي نميشنوم . نه بوقي ، نه فُحشي هم تكونم نميده . انگار دنيا به آخر رسيده ... همون جا !!

 

 

 ــ شيريني خرما دلمو نمي زنه . آب جوش رو با ولع ميدم پايين . داغ شدم ! " منّ علي بفكاك رقبتي من النار، فيمن تمن عليه، وادخلنا الجنه ... ". باز به اين جا كه ميرسه بغض مي كنم . عطر زعفرون و گلاب و پياز داغ و طعم كنجد نون بربري! گُر گرفتم . ميرم كنار پنجره . از سوتِ گوشم خبري نيست . آسمون خيلي آروم و پايين به نظر مياد . " يعني منم از آتيش جهنمّت نجات ميدي؟! "

فرو ميرم تو رختخواب . پتو رو ميكشم رو صورتم . نفسم بند مياد . پتو رو ميزنم كنار . چشمام خيسه . قطره ها دونه دونه به نوبت سُر ميخورن . ميشينم و  زُل ميزنم به ماه نازكه پشت پنجره . بي اختيار " انا انزلنا .. " ميخونم .

                                                                   ...  ديگه چيزي كم نيست !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 20:47  توسط مختش  |