تا اطلاع ثانوي ( كه نميدونم كِي باشه ! ) اين جا :

پ.ن :
_ تصميم سختي بود ! دلم ميخواس براي دومين بار بزنم فِرت كنم كلاً وبلاگُ ولي دلم نيومد !
_ جاي دوري نميرم ! همين دورُ برام !
_ روزاي خوب و بد ِ زيادي اين جا بودم ... ! از همتون ممنونم بابته همهي اون روزا !
_ ديگه اگه بخوام هم، نميتونم اعتماد كردن ُ ياد بگيرم !!

بچه ها پشت هم هي اس ام اس ميزدن ...
فرياده بي صدا كيه ؟
.
.
.
تمام راه با خودم گفتم اشتباهه !
نه !!!
اشتباه ميكنن !
اشتباه ميكنم !
![]()
![]()
نميخوام !
نميتونم بنويسم !
اينو بخونين : +
حتما ایمیل هاش به شما هم رسید که گوگل در ادامه راستای (!) سیاستهای خرانه قبلی خود در ترنسلیت ِش خلیج فارس را فقط Gulf ترجمه می کنه و حتما شما هم در این اصلاحیه شرکت کردین و ایمیل ُ گوله گوله برای دوستاتون فوروارد نموديد !
بله !!
من و شما كاري كرديم كه نتیجه اش شده این :
خوب شد درستشُ فهمید بالاخره !
دقت كردين كه چقدر بعضيا به آدم حس خاصيُ القا مي کنن ؟!
تو مترو نشسته بودمُ داشتم به آدم هايي که تو رديف روبرويي م آرومُ منتظر نشسته بودن نگا مي کردم !
هرکي يه جور بود. هرکي يه سن داشت. هرکي يه تيپ بود. مترو خلوت بود و خنک. خيلي ام خبري از دس فروشا نبود!
احساس مي کردم ارتباط مستقيمي بين ظاهر اون آدمي كه جلو چشمم نشسته - و حسي که بهم مي ده - و خونه اي که توش زندگي مي کنه هست!
مثلا يکي جلوم بود تقريبا 50 ساله با مانتوي کرپ مشکي و شلوار مشکي و کفش ساده که روسريش رو هم با اين حلقه هاي نگين دار زير چونه ش محکم کرده بود. عينک داشت و تر تميز بود. يوهو حس کردم اين خونه ش يه خونه روشن و تميز و بزرگه ! خيلي هم از نظر عاطفي خونه گرميه !
يا يه دختر جوون جلوم بود که هدفون تو گوشش بود، خوش تيپ و به روز !! حس کردم اين تو يه آپارتمان نه چندان بزرگ ولي شيک مي شينه که نورش كمه ! شايدم كم نيست ولي نورش سنگينه !! اتاقش با اينکه کوچيکه اما يه تخت و يه ميز توالت كه يه آينه بزرگ هم حتما روش هست ( ! ) و رو ميزش پره از لوازم آرايشه ! يه عالمه م عروسک داره رو تختش !
يه خانوم خسته اي هم بود که همش فکر مي کردم واي چقدر خونه ش دلگيره! قديمي و زيرپله س. تاريک و بي روح هم هست!
يعني خودم واقعاً مونده بودم تو اين قدرت تخيل !
انقدر رفته بودم تو فاز که واقعا باورم شده بود اينايي که دارم تصور مي کنم واقعا وجود دارن !
ولي عجيبش اينه که با خونه ي بعضي از اين آدم ها ارتباط عميقي برقرار مي کردم و از خونه بعضي هاشون در مي رفتم !
بعد فکر کردم اگه يكي مثه خوده خُلم منو ببينه فک مي کنه خونه من چه شکليه ؟!
يه کم از تو شيشه ي تيره ي روبه رو به خودم نگا کردم و فک کنم به اين نتيجه رسيدم که خونه م بايد خيلي ساده و معمولي باشه !! از اينا كه مستاجرن ُ همش مواظبن كه ميخ نزنن به ديواره خونه ي مردم !
بعد به اين فکر کردم که چرا قيافه ي من انقدر عاديه؟!
و به اين که چرا بعضي ها کلا خيلي نازن؟ ديدين بعضي هارو؟ يه جوري لطيفن. ظريفن. آدم دوس داره هي نگاشون کنه. نمي دونم مي فهمين چي مي گم يا نه؟ اينايي که خيلي ظريفن و پوست شفاف و شيشه اي دارن و بدون اينکه آرايش خاصي داشته باشن حسابی به دل آدم میشینن !
حتي گاهي انگار حجابشونم يه جوره خاصي نازترشون كرده !
اتفاقا امروز يکي شونُ تو خيابون ديدم. دلم ميخواس بپرم جلوش بگم: ببخشيد شما چه جوري انقدر نازين؟! ميشه بغلتون كنم ؟
خلاصه كه کلي از معمولي بودنم افسرده شدم و تازه فهميدم كه چرا تو طول عمرم هيچ پسري به من شماره نداد ؟!!!!
استدلالُ حال كردين ؟!
پ.ن : هوُي مخاطبه خاص ! چرا نميخواي بفهمي كه دست خودم نيس ؟! ميترسم از اين دوتا + ، + !!
بفهم ... !!
و اين همه بي ظرفيت نباش از دونستنه اين نقطه ضعف !

.
.
.
ما رُ كه يادِت نرفت ِ س ، ما همون عِشقي شوومايم ؛
كه يه روز نيميديديمون اشكات ميمِد گولي گولي پاين !!
.
.
.
ديگه اون روزا بازم بياد ُ نياد آباجي بي فايدِس ؛
دِلي من تـــَنا شُدِس ، تو سرما چايد ِ س !!
.
.
.
نیمی دونم كه چِم شد ِس ، اَصی حـــال ندارم؛
اِز دسی تو دییونه شدم هی می خوام بخوابم !!
![]()
![]()
دلم مانتوي گله گشادِ سورمه اي ِ دبيرستانمو ميخواد !
دلم نشستن پشت ميزهاي سفتُ چوبي ميخواد !
دلم يادداشتهاي " فردا منو صبح زود بيدار كن : بابا " رو ميخواد !
دلم كارتون دو بعدي با روايتِ كُند ميخواد !
دلم خانوم رضايي ُ آقاي مجري ُ كلاه قرمزيُ گلابي رو ميخواد !
دلم كوك زدن تو دفتراي پارچه ايُ سالاد الويه درست كردن زنگاي حرفه و فنُ ميخواد !
دلم يه گوشي نوكياي ساده با صفحه نمايش تك رنگ ميخواد!
دلم يه سفر طولاني با ماشين ُ يه عالمه تو راه بودن ِ تو جاده هاي كويري ميخواد !!
دلم تو بالكن ِ خونه ي آقاجون اينا خوابيدن تو پشه بندُ ميخواد !
دلم دفتر چهارخونه اي و كار دستي درست كردن ميخواد !
دلم مُهر صد آفرين ميخواد !
دلم بي فكري ميخواد !
دلم سادگي ميخواد !
اين روزا دلم خيلي چيزا ميخواد !
بچه تر كه بودم تو منتهاي فكرم " بزرگي " پوشيدن ِ كفش ِ تق تقي ُ تنهايي بيرون رفتن بود !
هيچ وقت دوس ندارم برگردم به بچگي !! از دنياي آدم بزرگا هم متنفرم !!
* به قول يه اُستادي : حال من خوب است ...
اما ؛ تو بـــاور نكن !

* فوتو باي : نداي آسماني يك !

دوستم زنگ زد گفت : مُخي ! استاد خيلي جدي گفتن بهت بگم : واي به حالت اگه تا قبل امتحان يه روز نياي تمرينات ُ ببينمُ بعدش بري اون جا سر جلسه ُ با اسمه من به عنوان اُستادت ، آبرومو ببري با اون بي دقتياي ريزت !
يه جورايي احساس كردم ديالوگ استادمون بوي خون ميده !! ![]()
![]()
واسه همين قرارُ با دوستم هماهنگ كردم برا نزديك ترين روز !
بيست دقيقه بيشتر تا قرارم نمونده بود ...
وسط اين همه گير و گور زندگي كه كلي ارزش فكر كردن دارن ، نشسته بودم وسط اتاق پذيرايي و عميقاً به مسخره ترين سوالي كه ميشد فكر ميكردم !
اين كه بعد از دو ماه و نيم كدوم نوشته هول هوليمو نشون استاد بدم كه مثه هر دفه بهم نگن : بچه !! باز تو كم كاري كردي ؟!
آخرشم همه رو با افتخار نشون دادم ![]()
آخرشم مثه هميشه همونو گفتن ![]()
* من چي كاره بيــدم ؟!

تا حالا شده تو گوشتون همش احساس کنین صداهای عجیب و غریب میاد ! یا مثلا دارین به یه چیزی گوش میدین و همش احساس می کنین یکی صداتون می کنه؟!
تا حالا شده موقع خواب، به هیچي فکر نکنین ولی دقيقا همون شب همش فکرتون مشغول باشه و فردا صبحش خسته تر از اون چیزی باشین که فکرش رو می کردین !
تا حالا شده تو اوجِ بي مشكلي دنباله بهونه بگردين براي گريه كردن ؟!
تا حالا شده موقع دیدن یه فیلم یا گوش دادن به یکی از آهنگ های جدید که اصلا نشنیدین احساس کنین چقدر براتون آشناس ! يا براي مدتي موقع ديدن اون فيلم يا شنيدن اون آهنگ بريد تو خودتونُ وقتي به خودتون مياييد ببينين كه زمان زيادي رو فقط با حضور فيزيكي تو محيط سر كردين ؟!!
تا حالا شده با ديدن يه آدم غريبه احساس آشنايي چندين و چند ساله بهتون دَس بده ؟!
تا حالا شده با یکی که ده ها سال آشنایین به یکباره در موردش تغییر نظر بدین و پیش خودتون فکر کنین که اصلاً انگار نمیشناسینش ؟!
تا حالا شده حس كنين يه لحظه يكيو كه اصلا ازش خوشتون نميادُ شديداً دوس دارين ؟!!
تا حالا شده موقع حسابُ کتابِ دخل و خرج اموراتتون به این نکته برسین که اگه به جاي اين همه ولخرجيه كوچولو و بي اهميت يه كمي قناعت ميكردين الان يه ماشين داشتين ؟!!
تا حالا شده وسط صحبت با یکی از بهترین دوستاتون برید تو فکر ُ چندین دقیقه به حرفاش گوش ندین ُ به چیزی فکر کنین که هیچ چیز نیست ! ولی فکرتون مشغول باشه ؟!!
تا حالا شده مات ُ مبهوت تو چهره یکی نگاه کنینُ بعد بدون هیچ احساس خاصی خیلی ساده از كنارش بگذرین ؟!
تا حالا شده وسطه خیابون یه شعرُ بلند زمزمه کنین که خیلی بی ربطه به موقعیتی که توش قرار دارين ؟!
اگه شمام مثه من اين " تا حالا شده " ها رو تجربه كردين، لطفاً قبل از مرحله " قطع اُميدي " به یه پزشك مراجعه کنین چون شما بیمار خطرناکی میتونین باشین !
پ.ن : تيك .. تيك ... تيك ...
عُمر گران ميگُذرد ، خواهي نخواهي !!