خیلی ممنون که همگی در غيبت ما یکی یه دونه صابون برگردون دستتون گرفته بودید و در حال سایش به شکمهای مبارکتون بودید تا بلکه ما هم حالی به هولی و ازین صُوبتا شیم و شمام یه شام عروسی مشتی بیفتید! (این کاملا از کامنت های پست قبل مشهود بود!) ، اما شرمنده ! اين دفه هم اشتباه كردين !!
از سه شب پيش اِنگار تمام عالم متحد شدن كه به من خوش بگذره !!
دلم حسابی برا اين دنياي مجازي تنگ شده بود !!
اندر احوالات این مدت : هفت دفه کل کارتون "بابا لنگ دراز" و دیدم ! تقریباٌ تمام دیالوگای جودی رو حفظم !
+
تاريخ سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 20:25 نويسنده مُخ تَش
|
لبخند ميزنيــــــم به آسمان ... به زمين ... خداوند عاشق ماست ... چه سعادتي والاتر از اين ؟!
- . - . - . - . - . - . - . - . - .
مــُـخ تــَــش : يعني مخ ُدر نظر بگير ، بعد تَهـِش !
يـعني
تَـه ِ مـُخ ، آخر ِ مـُـخ !
اسم عروسكيه كه چند ساله همــدم بيشــــتر لحظه هاي زندگيمه !
اين كه چي شد ُ ، چه طوري شد ُ ، چرا و از كِــي اين جوري شد (؟!)خيلي مهم نيس !
مهم اينه كه * حضورش و * اسمش بهونه اي شد برا بنا شدن يه خونــــه ي مجازي !