
_ اسفند هشتاد و هشت ... !
خيلي نگذشته بود از برگشتنم به این شهر شلوغ !!
نميدونم چي شد و چه جوري شد كه رفتم ...
حس بديه وقتي گم شدي و ميخواي خودت براي خودت باشي و هي ازت ميپرسن "چته تو " ؟!!!
عين مَنگا بي بهونه ميزدم بيرون و بي هدف چند ساعتي راه ميرفتم !
نميدونستم چي كار كنم كه يه كمي آروم شم تو اين روزاي آخر سال ...
نااُميد نبودم ولي با دودلي از خدا چيزي خواسته بودم كه ميدونستم با شرايطم غير ممكن و ناشدني بود !
اين بار يه جورايي حسّم فرق داشت ... منتظر بودم !!
* به صورت كاملاً باور نكردني خبر خوش دوباره راهي شدن منُ سر پا نگه داشت !!
_ تيك تيك ساعت و نفس زدن دقيقه هاي آخر هشتادو هشت ... !
اين اولين باري بود كه كنار خانواده نبودم لحظه تحويل سال ! با هم يه جا بوديم ولي كنار هم نبوديم !
هر كي يه گوشه واسه خودش بود ...
و من مهمون شهيد رضا عبدالمحمّد بودم تو امامزاده اسماعيل شهريار !
بعدِ كلي غُر زدن و گلايه كردن و درد دل وقتي صداي تيك تيك ثانيه هاي آخر از بلند گو پخش شد، بي اختيار پاشدم و به سمت پدرم دويدم ... !
ولي مثل هميشه دير رسيدم ! وسطه راه بودم كه توپُ زدن و دعاي تحويل سالُ خوندن ... ![]()
_ نوروز هشتاد و نُه ... !
چه اسم سنگيني داره اين هشتاد و نُه ! مدام مثه يه بچه ي شيطون بهم لگد ميزنه و ميگه : بزرگ شدي !! هر چي هم بخوام از زيرش در برم نميشه !
يه زماني نه چندان دور، بيست سال برام خيلي بزرگ بود ! فك ميكردم من وقتي بيست ساله شم كلي فرق خواهم داشت و تو بزرگي ميتركم !! اما الان تا بيست و دو سالگي فقط پنج ماه فاصله دارم ! پنج ماهي كه ( به شرط حيات ! ) عين برق ميگذره و با يه فوت محكم تموم ميشه و من ...
از اول تا هشتم مثل باد گذشت . روزاي شلوغ و كلافه كننده و پر رفت و آمدي بود ! اما از شوق خبر خوشي كه بهم داده بودن نفهميدم چه طوري گذشت !
_ يك، دو ، سه ... هشت، حركت ... !
اولش يه كمي ماتمِ تنهاييمو داشتم ! برا همين به جاي تهران از قُم راهي شدم ! وقتي سوار ماشين شدم ديدم تقريباْ همه برو بچه ها جمعن !
ديدن دوباره چند تا از همسفرام و بچه هايي كه چند سال بود ميشناختمشون ولي تا حالا از نزديك نديده بودمشون ، همه و همه دست به دست هم داده بود كه اين دَمِ آخري كِيفِ تعطيلاتو ببرم !
دوساعتي بود كه حركت كرده بوديم ... يه زمزمه هايي شنيدم !!
" : به كسي نگيا ! شنيدم ممكنه با آقا ديدار داشته باشيم ! واي اگه بشه چــــــــي ميــــشه !! "
دلم هُري ريخت پايين ! يعني ميشه ؟!
همه ي راه فكرم با ميشه يا نميشه مشغول بود !
به هر منطقه كه ميرسيدم مثه آدماي گيجي بودم كه نه ميدونن چي بگن ، نه ميدونن چي بخوان ! هيچي تو ذهنم نبود ! عين بار اولي كه رفته بودم !
تنها سجده شُكر بود .... همين !
روز سوم ، از شلمچه كه زديم بيرون آقاي مسئول كاروان خبر از قطعي شدن ديدار دادن !
و من به اين حالت بودم :
!
چون توي دو سال گذشته هر بار قرار ميشد برم بيت يه چيزي ميشد كه نميشد !!
من تهران ، آقا تهران ! اون وقت جنوب ؟!
وقتي ساعت بيدار باشُ اعلام كردن تقريبا همه مطمئن بودن كه ديدار خصوصي تر از اون چيزيه كه ما تصوّر ميكنيم !
اون شب توي معراج شهدا ، همهمه و اضطرابه بچه هايي كه مثه من ديدارِ اولشون بود خیلی ديدني بود !
يكي گريه ميكرد ! يكي چشماش برق ميزد ! يكي بيخودي ميخنديد ! يكي تو حال خودش بود ! يكي شديداً لباس اُتو ميكرد ! يكي همه ساكشو ريخته بود بيرون و كُل اتاق و پر از روسري كرده بود و با يه هيجان خاصي ميگفت : چه رنگي سرم كنم كه آقا منو نگاه كنه ؟!! ![]()
خلاصه كه هيجانِ همه تماشا داشت !
تا صبح بيدار بودم ...
من فقط شنيده بودم!
شنيده بودم سخت ميگيرن ...
شنيده بودم بد ميگردن ...
شنيده بودم يه حس غرور آدمو ميگيره ، يا يه چيزي شبيه اين ...
شنيده بودم آدم ناخودآگاه سر تا پا چشم و گوش ميشه تا خوب ببينه و خوب بشنوه ...
شنيده بودم زمان زود ميگذره ...
وقتي ساعته اعلام شده گذشت فهميديم كه خير ! اون جوريا نبوده كه فكر ميكرديم !!
جمعيت زيادي بودن تو فتح المبين . وقتي بدون اينكه ابري بالا سرمون باشه بارون اومد، نميدونستم اين نشونه است يا بايد سوژه كنم شيطنته بعضيا رو !! شعار دادنا رو كه ميديدم نميدونستم خوش حال باشم از اين كه بيشتريا مثه خودم بي تجربه َن يا دلخور باشم از بي نظمي !! وقتي اون جوون رو موقع تلاش براي هماهنگي شعار و داد زدن ديدم نميدونستم بخندم كه چرا هيچ كسي دسته اين بنده خدا يه بلند گو نميده يا ناراحت باشم از اين كه به خاطر شوره زيادي ُبي توجهي جمعيت داره حنجره اش سوراخ ميشه !

وقتي بعد از اون همه انتظار صداي هلیکوپتر اومد و آقا اومدن ؛
من فقط نگاه ميكردم !
وسطه آدما و اشتياقشون برا نزديك تر رفتن لِه ميشدم و فقط نگاه ميكردم !
مات مونده بودم و فقط نگاه ميكردم !
خيسي اشكامُ كه بي اختيار و بي وقفه رو صورتم سُر ميخوردنُ حس ميكردم و فقط نگاه ميكردم !
باور نميكردمُ فقط نگاه ميكردم !
اون وقت بود كه يه حس شرمندگي تمام وجودمُ گرفت ...
شرمندگي از ترديدي كه موقع دعا كردن داشتم ... !!
پي نوشت ز : " ز علامت جمع مي باشد !! "
يك : خدايا مرسي !! تو خيلي با معرفت تر از اوني هستي كه كسي بتونه تصوّرشُ بكنه !!!
دو: نميدونم حسي كه ميگمُ ميفهمي يا نه ؟! اما :
هر بار كه ميرم جنوب يه منطقه پامُ رو زمين سفت ميكنه ! انگار قدرت جاذبه ي زمين و خاك اون جا چند برابر ميشه تا حدي كه توان ايستادن و ازم ميگيره !
بار اول شلمچه اين جوري بود - بعد شرهاني خيلي سنگين و فتح المبين خيلي عجيب بود - سال بعد اروند و يه حس توصيف نشدني ! - بعد دوكوهه و گردان تخريب و معراج ...
خلاصه كه بعد شيش بار رفتن، تازه فهميدم وقتي حاج حسین یکتــا ميگن : " طلاييه عجب طلاييه ! " يعني چي !!
سه : تقريباً به حالت بيچارگي رسيدم تا رضايت گرفتم براي رفتن مجدد به سفر !!
ممنونم از ایشون و ایشون بابت سفر و چادر !
( دومين روز سفر بود كه فاتحه چادرمون خونده شد و تمام مدت چادر ايشونِ دوم سرمون بود ! )
چهار : الان كه نوشته هامو خوندم فهميدم شديداً به علامت تعجب و آرايه ي تكرار علاقه دارم ! چيه خب ؟! دارم ديگه ! ايدز كه نيس ! خوب ميشه !
پنج : اینجا ، اینجا ، اینجا ، اینجا ،اينجا و اینجـــا ميتونين نوشته هاي خيلي بهتري رو بخونين درباره ي سفر نوروزي به سرزمين نور و ديدار با مقام معظم ره بري !
به فال نيك ميگيرم اون روزاي دوست داشتني رو !
سال خوبي داشته باشين !