
دوستم زنگ زد گفت : مُخي ! استاد خيلي جدي گفتن بهت بگم : واي به حالت اگه تا قبل امتحان يه روز نياي تمرينات ُ ببينمُ بعدش بري اون جا سر جلسه ُ با اسمه من به عنوان اُستادت ، آبرومو ببري با اون بي دقتياي ريزت !
يه جورايي احساس كردم ديالوگ استادمون بوي خون ميده !! ![]()
![]()
واسه همين قرارُ با دوستم هماهنگ كردم برا نزديك ترين روز !
بيست دقيقه بيشتر تا قرارم نمونده بود ...
وسط اين همه گير و گور زندگي كه كلي ارزش فكر كردن دارن ، نشسته بودم وسط اتاق پذيرايي و عميقاً به مسخره ترين سوالي كه ميشد فكر ميكردم !
اين كه بعد از دو ماه و نيم كدوم نوشته هول هوليمو نشون استاد بدم كه مثه هر دفه بهم نگن : بچه !! باز تو كم كاري كردي ؟!
آخرشم همه رو با افتخار نشون دادم ![]()
آخرشم مثه هميشه همونو گفتن ![]()
* من چي كاره بيــدم ؟!